بارسلونا قهرمان اروپا شد، برای سومین بار در شش سال اخیر. فوتبال تماشاگرپسند و چشمنواز، جمعی از برترین ستارگان فوتبال دنیا (که از قضا بر خلاف یک سری از تیمها، اکثراً تربیت شدهی خود بارسلونا هستند) و بردهای پرگل، همه را مجاب میکند که بارسلونا را شایستگی قهرمانی بدانیم.
صحنههای جشن قهرمانی بارسلونا را با خودم مرور میکنم: اریک آبیدال، جام را بالای سر میبرد و جشن شادی شروع میشود، شاید حدود یک دقیقه هیچ کدام از بازیکنان بارسلونا سمت جام نمیروند، آبیدال یکّه و تنها همراه با جام در حال شادمانیست تا این که به نوبت جام بین بازیکنان بارسلونا دست به دست میشود و هر کدام به نوبت بعد از بوسه بر جام، لحظاتی شادی خود را ابراز میکنند و جام را به نفر بعدی میسپارند. این روند تا آخرین بازیکن ادامه مییابد. در نهایت همه بازیکنان و کادر فنّی به زمین چمن برمیگردند و ادامهی جشن قهرمانی. به همان ترتیب قبل، هر بازیکن به مدّت چند ثانیه جام را به دست گرفته و بدون مزاحمت بقیّه، به شادمانی میپردازد یا عکسی به یادگار میگیرد ...
یاد جشنهای قهرمانی کشور خودمان میافتم. کاری به امکانات برگزارکنندگان، شیوهی طرّاحی جشن، برنامههای از قبل ریخته شده، افراد اضافی که وارد زمین میشوند، محلّ استقرار عکّاسان و خبرنگاران و ... ندارم، شاید رعایت این مسائل تبدیل به آرزویی دستنیافتنی شده باشد؛ فکرم را شیوهی ابراز شادمانی خود بازیکنان مشغول کرده است.

هنوز جام به کاپیتان تحویل داده نشده و بالای سر برده نشده، حملهی سایر بازیکنان به جام شروع میشود. گویی اگر به هر قیمتی خود را به جام نرسانند، جام به آسمانها پرواز خواهد کرد!! بعضیها که آن قدر صبر ندارند تا همتیمیشان ثانیهای را با جام خوشحالی کرده و سپس نوبت به آنها برسد، عجول و تمامیّتخواه!! یک عدّه هم برعکس، جام را متعلّق به شخص خود میدانند و حاضر نیستند به هیچ قیمتی اجازه دهند تا دست همتیمیهایشان به جام برسد!! فکر میکنم که عکس دسته جمعی کلّ تیم همراه با جام قهرمانی و لوگوی جام که دیگر یک رؤیا باشد!! خواه ناخواه یک نفر قرار است جلوی جام بنشیند و بقیّه باید در اطراف یا حتّی پشت لوگو جمع شوند تا عکسی گرفته شود و بزرگترین سؤالی که این وسط پیش میآید، این است که چه کسی جلوی جام بنشیند؟؟؟؟؟ باز هم تمامیّتخواهی!! هنوز که هنوز است خاطرهی جام LG جلوی چشمم است: مسابقات با قهرمانی تیم ملّی فوتبال ایران به پایان رسید و هنگام جشن قهرمانی، آن قدر جام را کشیدند و به آن فشار آوردند که ناگهان قسمت انتهایی جام کنده شد و به سر علی سامره اصابت نمود و دکترها مجبور شدند سر او را باندپیچی کنند!!

قبول کنید که خود ما هم لیاقت برگزاری جشن قهرمانی باشکوه را نداریم، اصلاً فرهنگ آن نزد ما وجود ندارد. خیال کنید همهی امکانات و شرایط و برنامهریزیهای لازم انجام شد، با این بیفرهنگیها چه کنیم؟ اجر و ارزش تمام آنها زائل خواهد شد! ناصر الدّین شاه قاجار، جملهی معروفی دارد: «همه چیزمان به همه چیزمان میآید!!». آن امکانات و برنامهریزی، این فرهنگ شادی!

بعضی مواقع پیش خودم فکر میکنم کاش هیچ کدام از تیمهای ملّی ما، برندهی هیچ جام قهرمانی نشوند! فرض کنید بخواهند با همین روش، جلوی چشم جهانیان به ابراز شادمانی بپردازند!!!! واقعاً شرمآور است!!
همیشه برای من این قضیه سؤال بود که چرا رابطهی «خواهر شوهر» و «زن برادر» یا «مادر شوهر» و «عروس»، رابطهی خوبی نیست؟ (البته عمومیّت ندارد) چرا با توجّه به این که هر دو از یک جنس (زن) هستند، قادر به درک یکدیگر نمیباشند؟ دلیل نیش و کنایههایی که حوالهی یکدیگر میکنند چیست؟ آیا این درک برایشان وجود ندارد که برادر یا پسرشان، همسرش را هم دوست دارد؟
همیشه هم در نهایت، به این جواب میرسیدم: حسادت زنانه!
شاید اگر این سؤال را از اکثر زنها هم بپرسید، به همین جواب برسید. شاید توجیهشان هم این باشد که ما زنها همان طور که تحمّل نداریم همسرمان زن دیگری اختیار کند، در این جا هم به شکلی مشابه عمل میکنیم و برایمان سخت است که زن دیگری را در خانوادهی خود ببینیم.
این قضیه ادامه داشت تا موقعی که خواهرم نامزد کرد (من تکپسر خانواده هستم و فرزند ارشد). در ابتدای کار، خوشحال از خوشحالی خواهرم و خوشحال از این که نسبت به داماد آشنایی کامل دارم و رفاقتمان هم صمیمانهتر خواهد شد (با توجّه به این که نامزد خواهرم، از دوستان خودم است)، ولی ...

راستش را بخواهید، کم کم حسادتم گل کرد. سابق بر این، به عنوان یک برادر، وظایفی را در قبال خواهر خود احساس میکردم و هر از گاهی گره از کاش باز مینمودم، ولی حالا یک نفر دیگر پیدا شده بود که خواهرم مشکلاتش را به او میگفت؛ زمانی که به خانوادهی خودمان اختصاص میداد را با یک نفر دیگر هم تقسیم میکرد؛ کارهایی که قبلاً انجام میدادم و او را شاد میکردم، یک نفر دیگر برایش انجام میداد (بعضی مواقع شاید بهتر از من). قبلاً اگر کارش جایی گیر میکرد، پیش خودش این حس را داشت که برادرم حتماً به کمکم خواهم آمد، امّا اکنون کمکیِ دیگری هم بود! حس میکردم نقشم در زندگی خواهرم کم شده است، اقتدارم در نظر خواهرم کمرنگ شده است، دیگر آن ابهّت گذشته (به عنوان برادر بزرگتر و فرزند ارشد) را ندارم. حس دردناکی بود، کاخی که 23 سال ذرّه ذرّه و خشت به خشت بنا کردهای، به لحظهای فرو بریزد.
این جا بود که یادم به این جواب افتاد: حسادت زنانه!
فهمیدم که چه جواب مسخرهای به سؤال بالا داده میشد. حسادت، زنانه و مردانه ندارد. قضیه از این قرار است که چندین سال به این عادت کردهای که برادرت (خواهرت ـ فرزندت) را همیشه در کنار خود و خانواده ببینی، یک حریم امن برای خودت درست کردهای که هیچ کس و هیچ کس، راهی به آن نخواهد داشت، قلمرویی ساختهای با حصارهای فولادی، ثانیه به ثانیه از ابتدای عمرت را صرف ساختنش کردهای، خیال میکنی تا ابد پادشاه این سرزمین هستی ... حالا یک جنگجوی قهرمان پیدا شده که به سادگی (آن قدر که حتّی باورت نمیشود) وارد این قلمرو شده، کنار تو روی تخت پادشاهیات نشسته، مردمت (در این جا خواهر، برادر یا فرزند) همان طور که قبلاً برای تو هلهله میکشیدند و «زنده باد شاه» میگفتند، برای او هم میگویند، کارهایی که قبلاً چشم امیدشان بود تا پادشاهشان برایشان انجام دهد، قهرمان جدید هم میتواند انجام دهد ...
فکر نمیکنم کسی وجود داشته باشدکه به خانوادهاش علاقه داشته و این احساس رو تجربه نکرده است؛ کم یا زیاد، این اتّفاق برایش میافتد. نمیدانم راه حلّش چیست، یعنی باید خانوادهات را کمتر دوست بداری تا در آینده کمتر ناراحت بشوی؟ نه، این نیست. شاید باید این باور را در خودت تقویت کنی که خواهرت (برادرت یا فرزندت) به همسرش علاقه دارد، از بودن با او شاد است و به او عشق میورزد، تو هم باید به علاقهی او احترام بگذاری و از شاد بودن او، شاد باشی و از عاشق بودن او، خرسند. بدون شک کار مشکلیست، ولی شدنی ...
چند ساعت بیشتر به شروع دربی (شهرآورد! ـ تکلیف دربی بارسلونا-رئال یا اینتر-یوونتوس چی میشه؟) نمونده. مسلماً مهمترین بازی لیگ ایرانه، بیاغراق.طبیعتاً همه از «مهمترین بازی لیگ» توقّع یک بازی خوب رو دارند، ولی همه میدونیم که سالهاست بازی خوبی دیده نشده (شاید به جز یکی دو مورد). در اکثر جاهای دنیا بازیهای دربی واقعاً یکی بازی خاصّه، معمولاً چیزهایی رو میبینید که در حالت عادی کمتر دیده میشه و همین میشه دلیل جذّابیّت دربیها، ولی سالهاست که این جذّابیّتها تو دربی دیده نشده (طبق محاسبات من حدود 14 یا 15 سال). حالا ببینیم این جذّابیّتها چه چیزهایی میتونند باشند؟
1 ـ سالهاست هیچ تیمی دبل نکرده (یعنی جفت بازی رفت و برگشت رو نبرده). دربی بارسا-رئال رو سه ساله که رفت و برگشت بارسلونا داره میبره، قبل از اون هم رئال با مربّیگری برند شوستر تونست رفت و برگشت بارسلونا رو ببره یا منچستر-لیورپول رو که تو چند سال اخیر منچستر رفت و برگشت برده و یادمه که زمان ژرارد هولیه لیورپول دو فصل پشت سر هم منچستر رو دبل کرد و ... از این نمونهها خیلی زیاده.
2 ـ سالهاست که هیچ تیمی نتونسته انتقام باخت بازی رفت رو بگیره. همین فصل تو لیگ انگلیس لیورپول بازی برگشت رو از منچستر برد یا دربی دو فصل قبل میلان-اینتر که میلان تو بازی برگشت، انتقام بازی رفت رو گرفت و ... (البته شاید تو این قضیه، تفاوت نداشتن بین بازی میزبان و مهمان هم دخیل باشه)
3 ـ سالهاست که برد با اختلاف بیش از یک گل نصیب هیچ تیمی نشده. این دیگه واقعاً نوبره، فکر هم نمیکنم احتیاجی به مثال داشته باشه!

4 ـ به جز فصل قبل، سالهاست تیمی که برندهی دربی میشه، در نهایت آخر فصل رتبهی بالاتری نصیبش میشه. زمان دنیزلی که پرسپولیس برنده شد، آخر فصل سایپا قهرمان شد، استقلال اهواز دوم، پرسپولیس سوم و استقلال تهران چهارم. سه فصلی که قلعهنوعی مربّی استقلال بود، هر سه فصل استقلال برندهی دربیها شد و در نهایت رتبهاش هم بالاتر شد (یک بار قهرمان، یک بار دومی و یک بار هم سومی) و ... . تو لیگهای اروپایی این طور نیست، منچسترسیتی در این 17-18 سال اخیر هیچ وقت رتبهاش بالاتر از منچستریونایتد نشده، ولی چندین برد نصیبش شده (حتّی برد 4-1 رو یادمه) یا اینتر-یوونتوس و چندین مثال دیگه که توضیح واضحاته.
5 ـ اگر اشتباه نکنم، تنها دربی دنیاست که تعداد مساویهای دو تیم از تعداد بردهای یکی از طرفین بیشتر باشه. فکر کنم بهتره سکوت کنم و بیش از این قضیه رو نشکافم!
6 ـ به جز دو مورد، سالهاست که گلهای زیادی رو تو یک بازی نمیبینیم. اگر از برد 3-2 استقلال در زمان مربّیگری قلعهنوعی (راینر زوبل مربّی پرسپولیس بود) و تساوی 2-2 دربی 9 دی 79 فاکتور بگیریم، اوج گلبارون دو تیم نتیجههای 2-1 بوده (که حتّی همون هم کم اتّفاق افتاده). حالا نگاه کنید به نتایج بازیهای بارسلونا-رئال، میلان-اینتر، لیورپول-اورتون، شالکه-دورتموند و ...!

آرزو بر جوانان عیب نیست! ایشاالله این بازی تمام این چیزهایی که نوشتم رو مسخره کنه!
پ.ن: حدوداً یک ساعته که بازی تموم شده، حدّاقل یک دونه از نوشتههام نقض شد!

زمانی تو یک شهرکی زندگی میکردیم که حدوداً 250 تا خونه بیشتر نداشت و یک دونه نانوایی، به همین خاطر هم همیشهی خدا این نونواییه شلوغ بود. من هم به علّت مشغلهی کاری، واقعاً برام سخت بود که مدّت زیادی رو بخوام تو صف وایسم. معمولاً هم روالم این بود که زیاد نون میخریدم و میذاشتیم تو فریزر تا مجبور نباشم زود به زود برم تو صف نون. به نسبت سایر مواقع، ساعت پخت 6 تا 8 صبح هم خلوتتر بود، به وقت من هم بیشتر میخورد. یک روز ساعت 6/10 صبح رفتم نونوایی و دیدم که از هر روز شلوغتره، ولی چارهای نبود، حتّی واسه صبحونه هم نون نداشتیم. از قضا این نونوایی رو هم شاید به خاطر شباهتش به استخر(!)، زنونه مردونه کرده بودند. هر طرف هم دو تا صف زیر 500 تومان و بالای 500 تومان (حدّاکثر 1000 تومان)؛ یعنی شما عملاً هر جا که میایستادی و مثلاً 5 نفر تو صف بودند، در واقع 20 نفر جلوت بودند که تو 4 تا صف پخش شده بودند.
خلاصه این که من هم طبق عادت معهود تو قسمت مردونه، صف بالای 500 تومان وایسادم به انتظار تا نوبتم برسه که نانی به کف آرم و به غفلت نخورم!! طرفهای ساعت 6/45 بود که یکی از همسایههامون اومد و وایساد تو صف زیر 500 تومان. حدودهای ساعت 7/30 بود که این همسایهی ما هم نونشو خرید و رفت که یهو جناب نانوا افاضه فرمود که به هیچ کس نفری 300 تومان بیشتر نمیدم، چون که نیم ساعت دیگه بیشتر پخت نداریم و تعداد افرادی که وایسادن هم زیاده و باید به همه(!!!) نون برسه.
این جا بود که دیگه واقعاً جوش آوردم. برگشتم بهش گفتم که: «مرد حسابی! من از ساعت 6/10 اومدم تو صف، به این امید هم تو صف بالای 500 تومان وایسادم که نون بیشتری بگیرم تا مجبور نباشم زود به زود نون بخرم؛ حالا اونی هم که راحت خوابیده و ساعت 7 تازه اومده تو صف و الان ته صف وایساده، باید اندازهی من نون گیرش بیاد؟ من اگر قرار بود 300 تومان نون بخرم که این همسایهی ما نیم ساعت دیرتر از من اومد و همین قدر نون گرفت و رفت. این جور که نمیشه، بالاخره باید یک فرقی بین منی که یک ساعت زودتر اومدم با اونی که دیرتر از من اومده باشه».
متأسّفانه اگر از اکثر ما بپرسند «عدالت» رو چی تعریف میکنی، میگیم یعنی این که «بین همه به نسبت مساوی تقسیم بشه»، در حالی که این عین بیعدالتیه و در واقع بهش میگن «مساوات». عدالت یعنی این که به هر کس به اندازهی حقّش برسه.
یک مثال دیگهاش هم شیوهی نمره دادن استادها تو دانشگاه هست که مثلاً اعلام میکنند نمرههای بالای 8 رو میدن 10، یعنی اونی که 8 گرفته با اونی که 10 گرفته هیچ فرقی بینشون نیست؛ یا رئیس کارخونهای که یک عدّه کارگر و سرکارگر و مهندس داره و به اصطلاح برای کمک به کارگرهای شرکتش، میاد حقوق کارگرها رو اضافه میکنه، بدون این که حقوق سرکارگرها و مهندسها رو افزایش بده. این کار علاوه بر این که ظلم به سرکارگرها و مهندسها محسوب میشه، باعث از بین رفتن انگیزه هم میشه، یعنی بالفرض یک نفر که مدرک سیکل داره و از اوّل عمرش فکر خوشگذرونی بوده و با همین مدرک اومده تو این کارخونه به عنوان کارگر استخدام شده، مثلاً ماهی 200 هزار تومان حقوقشه، اون مهندسی هم که چندین سال درس خونده و زحمت کشیده و از خوشیها و تفریحش واسه درس خوندن زده و شببیداریها کشیده تا بتونه مدرک مهندسی رو بگیره (یا کسی که سالها تجربه کسب کرده و در عمل در حدّ یک مهندس هست، چون مدرک ملاک نیست)، مثلاً ماهی 250 هزار تومان حقوق میگیره. این جوریه که یک نفر که خارج از محیط این کارخونه به کارمندهای کارخونه نگاه میکنه، میبینه اگر بره دنبال خوشگذرونی خودش و همون سیکل باقی بمونه، با این که کلّی زور بزنه و مهندس بشه، تفاوت حقوقش بسیار ناچیزه، پس انگیزهای واسه ادامه تحصیل و ارتقای سطح خودش براش به وجود نمیاد.
پدر جان حدود 15-16 سال پیش، معاون فرهنگی یکی از ادارات دولتی بود. زمانی قرار شد مسئولیت اردوی مشهد مقدّس 9000 نفر به بخش فرهنگی این اداره واگذار شود. خاطرهای از آن دوران برایم نقل کرد که من هم آن را این جا به نقل از خود پدر جان میآورم (قیمتهایی که آورده شده، دقیق نیست):

«این 9000 نفر رو به چندین گروه تقسیم کرده بودیم و گروه گروه میفرستادیم مشهد. مسئولیت تهیّه و توزیع غذا رو داده بودم دست چند نفر. بعد از این که چند روز از اردو گذشت، شکایتهای زیادی از کیفیت غذا، نحوهی توزیع و ... به دستمون رسید که نهایتاً منجر به این شد که مسئولین بخش غذا رو عوض کردم و دادم دست چند نفر دیگه. خدا رو شکر دیگه کسی شکایتی نداشت (مثلاً از گروه قبلی شاکی بودند که نوشابه به تعداد نفرات نیست که بعد از استخدام گروه جدید، میگفتند که اگر کسی دو تا نوشابه هم میخواسته بهش میدادند) تا این که از طرف حراست اداره اومدند پیشم و گفتند اخباری به دستمون رسیده مبنی بر این که مسئولین غذا دارند دزدی میکنند و رو هر دست غذا 20 تومان میزنند به جیب؛ ظاهراً روی هر صندوق نوشابه هم مبلغی رو میکشیدند بالا. من هم در جواب گفتم که گروه قبلی چه طور بودند؟ اونها هم چیزی میدزدیدند؟ حراستیها گفتند نه. من هم فاکتور و لیستهایی که داشتم رو درآوردم و نشونشون دادم و گفتم: ببینید، گروه قبلی هر دست غذا رو فاکتور کرده بودند 730 تومان، در حالی که این گروه 680 تومان؛ گروه قبلی هر صندوق نوشابه رو 580 حساب میکردند، این گروهه 550 و ... چندین مورد رو همین جوری واسهشون ردیف کردم. آخر سر هم بهشون گفتم: حالا فرض کنیم که رو هر دست غذا هم 20 تومان بدزدند، نوش جونشون، قیمتی که به ما اعلام کردند به اضافهی همین 20 تومان دزدی، باز هم از گروه قبلی کمتره؛ ضمن این که خدا وکیلی شماها از وقتی این گروه جدیده مسئولیّت رو قبول کردند، شکایت یا گلهای از کیفیت بد غذا یا نحوهی بد توزیع به دستتون رسیده؟ حالا واسه چی من بیام اینها رو که هم قیمت تموم شدهی خوبی رو به ما گفتند، هم کیفیت غذای مناسبی رو ارائه میدن، هم نحوهی توزیعشون قابل قبوله رو بردارم یا چوب لای چرخشون بذارم که آیا قیمتی که با شرکت طی کردند و فاکتوری که به ما دادند، اختلافی داره یا نه؟ فرض بر این بذاریم که این دزدی هم اثبات شد، باز دوباره باید وسط اردو بگردیم دنبال یک تعداد دیگه واسه این کار که باز هم امکانش هست نارضایتی به وجود بیاد و تازهاش هم معلوم نیست که گروه بعدی که استخدام کنیم، همین مشکلات رو داشته باشند یا نه؟».
مسلّماً در مورد هر انسانی این امکان هست که وقتی مسئولیّت یک کار بزرگی رو به عهده میگیره و اونو به خوبی به سرانجام میرسونه، در بعضی جاها مرتکب خطاهای کوچیکی هم بشه. حالا اگر ما بیاییم و تو کار این آدم ریز بشیم و بگردیم دنبال این که کجا یک اشتباه ازش سر زده، اوّلاً در حسن اجرای اون کار بزرگ اخلال به وجود آوردیم، ثانیاً آدمی رو که داره با جون و دل کار میکنه ناامید و دلسرد کردیم، ثالثاً نفرات دیگهای که کارهای دیگهای میخوان به عهده بگیرند رو ترسوندیم که با کوچکترین خطایی، این امکان وجود داره که کارشون رو از دست بدن و در واقع امنیّتشون رو ازشون سلب کردیم و بالطّبع امکان تمرکز کافی رو ازشون میگیریم؛ در نهایت هم این که شاید یک نفر دیگه بیاد و این کار رو بدون کوچکترین خطایی، ولی با کیفیّت پایینتر، دردسر بیشتر، مشکلات جانبی بیشتر و ... انجام بده، جوری که آرزو کنیم کاش گذاشته بودیم نفر قبلی کارش رو انجام میداد، هر چند با همون خطاهای کوچیک!!
حدود یک سال پیش در همین روزهایی، مشغول گشت و گذار در دنیای مجازی بودم که به یک سایت ایرانی بازی آنلاین برخوردم. با کمی کند و کاو متوجّه شدم که حدود سه یا چهار ماه از افتتاح آن میگذرد و سعی در ایجاد نسخهای مشابه نمونهی مشهور خارجی با سابقهی بیش از 16 سال را دارد. (البته به دور از تقلید) مراحل ثبت نام را طی کردم و مشغول به فعّالیّت شدم که متوجّه شدم که این سایت دارای تالار (Forum) برای بحث و تبادل نظر و بیان مشکلات و پیشنهادات و انتقادات است. پس از عضویّت در تالار، متوجّه جوّی بسیار صمیمی بین اعضای آن جا شدم که انگیزهای شد برای فعّالیّت بیشتر. (شاید بتوان گفت جذّابیّت تالار از خود سایت برایم بیشتر شده بود) پیدا کردن دوستهای متعدّد و خوب، دورانی لذّتبخش و فراموش ناشدنی را رقم زده بود.
ادمین سایت برای رعایت قوانین تالار (جلوگیری از ایجاد تاپیکهای تکراری، حذف مطالب غیر اخلاقی و سیاسی، جلوگیری از دعوا و توهین اعضا و ...) دو نفر را به عنوان مدیر کلّ تالار، منصوب و این دو نفر نیز چند کاربر را به عنوان مدیر انتخاب کرده بودند تا در تمام ساعات شبانهروز، حدّاقل یک یا دو نفر از مدیران روی تالار نظارت داشته باشند. دو مدیر کل و سایر مدیران، هیچ برتری خاصّی بر سایر اعضا نداشتند به جز امکان حذف و ویرایش مطالب تالار. (دو مدیر کل با ادمین سایت در ارتباط بودند و علاوه بر این امکان مدیرها، اختیار لغو عضویّت و جلوگیری از ثبت نام بعضی از IPهای متخلّف را نیز داشتند)
همان طور که گفتم، سایت تازه افتتاح شده بود و طبیعتاً هر روز یک مشکل جدید به وجود میآمد؛ بعضیها در مورد یک سری از قوانین اعتراض داشتند، یک عدّه نسبت به بعضی از قسمتهای سایت انتقاد میکردند، هر از گاهی باگهای سایت دردسرساز میشد و ... مضاف بر اینها، چند ماهی بود که هیچ تغییر جدیدی در سایت ایجاد نشده بود. (با توجّه به این که هنوز جای کار زیادی داشت) ظاهراً شرکتی که این سایت را درست کرده بود، برای تأمین مخارج خود، مجبور به قبول پیشنهاد نوشتن چند سایت دیگر شده بود تا بتواند با کسب درآمد بیشتر، هزینههای خود را تأمین کند. من نیز همیشه جزو یکی از منتقدین سرسخت ادمین و مدیرهای سایت بودم و بارها مسئولین سایت را وادار به پاسخگویی یا عذرخواهی کردم.
این روند ادامه داشت تا به دلیل کمکاری و ضعف بعضی از مدیرها، مدیران کل تصمیم به انتخاب چند مدیر تازه گرفتند که از قضا قرعهی فال به نام من دیوانه زدند. در حقیقت خودم هم یکی به دلیل رفاقتی که با یکی از مدیر کلها داشتم و دیگر به خاطر نارضایتی از اوضاع تالار، مدیریّت را قبول کردم. چند روز اوّل را انصافاً به شدّت مشغول سر و سامان دادن به امورات تالار شدم و در اکثر مواقع، حضور فعّال داشتم، به نحوی که دوستان و سایر اعضای تالار به مدیر کل بابت انتخاب من به عنوان مدیر، تبریک میگفتند و این که تالار نسبت به قبل خیلی فرق کرده است.

پس از گذشت چند روز و به وجود آمدن دوبارهی مشکلات جدید و بالا گرفتن اعتراضات، ناخودآگاه به وکیل مدافع ادمین سایت تبدیل شده بودم. هر جا کسی اعتراض میکرد، سعی میکردم که به نحوی قانعش کنم که مثلاً انتقاد شما وارد نیست یا میگفتم که این مشکلات طبیعی است و به مرور زمان حل خواهد شد و از این قبیل توجیهات؛ حتّی انتقادات و اعتراضاتی را که خودم قبل از مدیر شدن مطرح میکردم، برایم غیر قابل قبول شده بود، تا جایی که باعث دلخوری بعضی از دوستان گردید و میگفتند که من از وقتی مدیر شدهام، رفتارم تغییر کرده است و دیگر مثل سابق، با آنها همراهی نمیکنم. من هم به شدّت این مسائل را رد میکردم و در جواب میگفتم که بعضی از وقتی من مدیر شدهام نسبت به من حسادت میکنند. اوضاع به همین منوال بود تا این که به ناگاه به دلیل پارهای از مشکلات، ادمین سایت تصمیم به تعطیلی موقّت تالار گرفت و آن را از دسترس خارج نمود. به همین دلیل، تنها راه ارتباطی بین دوستان، چت کردن یا پیغام گذاشتن در پروفایل یکدیگر بود که بدین ترتیب دوباره من با سایر اعضا و دوستان، نسبتی برابر داشتم.
تعطیلی تالار و دوری از فضای مدیریّت آن، باعث شد متوجّه شوم که تا چه مقدار اخلاقم تغییر کرده بود و چشمم را به روی مشکلات سایت و ضعف ادمین آن بسته بودم، اشکالاتی که بعضاً بسیار بسیار بدیهی و آشکار بودند و به راحتی قابل تشخیص. با خودم فکر میکردم که تازه من هیچ گونه وابستگی به شرکت سازندهی سایت نداشتم یا حقوق و مزایایی از این مدیریّت دریافت نمیکردم و صرفاً جهت گذراندن اوقات فراغت این کار را انجام میدادم. کم کم داشتم متوجّه میشدم که عضوی از یک تشکیلات بودن، خواه ناخواه چشم آدم را نسبت به ضعفهای تشکیلات کور میکند و اجازهی واقعبینی و درک کاستیها را از انسان سلب مینماید. یادم میافتاد که قبل از مدیر شدن، با عدّهای از دوستان در حال تدارک برنامهای برای هدفمند کردن اعتراضات کاربران بودیم و حال آن که بعد از مدیر شدن، یکی از مخالفین سرسخت آنها شده بودم.
یاد این جملهی معروف افتادم: «بگذاریم دشمنان ما، عیبهای ما را به ما هدیه کنند». این جا بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت چنین اشتباهی را تکرار نکنم و سعی کنم دیدی بلندتر و فکری بازتر در مورد کارهایی که انجام میدهم داشته باشم و همیشه یادم بماند دوستانی که از بیرون به من و کارهای من نگاه میکنند، خیلی خیلی بهتر از خود من میتوانند نقطه ضعفهایم را به من گوشزد کنند و مسلّماً اوّلین کسی که از بیان این نقطه ضعفها سود خواهد برد، خود من خواهم بود.
سریال Lost خیلی وقته تموم شده، اکثراً هم به کرّات در مورد آخرش و این که بد تموم شد سخنرانی کردند، ولی من هنوز درگیر یکی از اپیزودهای فصل 1 هستم، فکر کنم اپیزود 5 یا 6. قضیه از این قرار بود که (نقل به مضمون):

چارلی هروئین مصرف میکرد. بعد از سقوط هواپیما هم هنوز یک مقدار هروئین واسهاش باقی مونده بود. وقتی رفت تو جنگل که یواشکی مصرف کنه، جان لاک دیدش و تصمیم گرفت که ترکش بده. به همین خاطر هم هر چی هروئین داشت ازش گرفت، ولی ننداختشون دور. از چارلی پرسید که قبل از سقوط هواپیما چی کار میکردی؟ اون هم گفت یک گروه موسیقی داشتیم و من گیتار میزدم، ولی گیتارم رو بعد از سقوط هواپیما نتونستم پیدا کنم. جان لاک هم بهش گفت اگر ایمان داشته باشی، حتماً پیداش میکنی و همون لحظه بالای سرش رو نشون داد و دیدند که گیتار روی دامنهی یک تپّه افتاده. خلاصه جان لاک به چارلی گفت که خودت رو مشغول گیتار کن تا حال و هوای هروئین از سرت بپره.
چارلی هم مشغول گیتار زدن شد، ولی هر کاری میکرد فکر هروئین از سرش بیرون نمیرفت. رفت پیش جان لاک و گفت که من نمیخوام ترک کنم و هروئینها رو بهم پس بده. جان لاک هم گفت که تو باید محکمتر از این حرفها باشی و بیشتر تلاش کنی، الان هم چیزی نمیدمت، ولی بهت سه بار مهلت میدم، بار سوم که اومدی و تقاضای پس گرفتن مواد رو کردی، هروئینها رو بهت پس میدم؛ این یک بار. چارلی شاکی شد و گفت: تو که میخواهی منو ترک بدی، اصلاً چرا موادها رو نمیریزی دور؟ جان لاک این جا حرف قشنگی بهش میزنه: «من اگر موادها رو بریزم دور، تو هیچ وقت نمیتونی به صورت کامل ترک کنی و همیشه فکر و ذکر این مواد همراهت میمونه و چیزی که باعث ترک کردنت میشه، در دسترس نبودن موادّه، نه عزم و اراده حقیقی، به همین خاطر هم اگر یک روزی دوباره مواد گیر بیاری، مجدّداً معتاد میشی».
چارلی هم برگشت و یکی دو بار خرابکاری کرد و چند تا مشکل واسهاش پیش اومد و برای بار دوم اومد پیش جان لاک تا ازش مواد بگیره. جان لاک هم بهش گفت: اینی که رو درخت هست رو میبینی؟ یک کرم ابریشمه که تو پیلهاش در حال تقلّا کردنه و سختی زیادی رو تحمّل میکنه. من میتونم با این چاقو که دستمه به رنجهاش پایان بدم و از این سختی درش بیارم، ولی اگر این کارو کنم، حدّاکثر دو سه روز زنده میمونه و هیچ فایدهای براش نداره، ولی اگر بذارم تلاش کنه و سختی بکشه، بعد از یک هفته تبدیل به یک پروانه خیلی قشنگ میشه. تو هم اگر تلاش کنی و این سختیها رو تحمّل کنی، سرنوشتت مثل این کرم ابریشم میشه؛ این دو بار.
جک، دکتر داستان و یکی از دوستهای چارلی، به خاطر ریزش کوه تو یک غار زندانی میشه و نهایتاً با کمک چارلی از مهلکه نجات پیدا میکنه و چارلی بعد از چند تا خرابکاری، احساس مفید بودن بهش دست میده و میفهمه که کارهای خیلی بهتری هم تو زندگی ازش برمیاد. بعد از این قضیه بوده که برای بار سوم میره پیش جان لاک و تقاضای پس گرفتن موادها رو میکنه، جان لاک هم هروئینها رو بهش پس میده و چارلی یکراست همه رو میاندازه تو آتیش.
اتّفاقاً پیشبینی جان لاک هم درست از آب درمیاد و تو چند قسمت بعدش یک هواپیما پیدا میکنند که پر از هروئینه، ولی چارلی دیگه هیچ میلی برای رفتن به سمت هروئین نداره.
چیزی که تو این قسمت منو درگیر خودش کرد، بحث «آزادی» بود و این که فقط و فقط در پرتو آزادیه که انسان به کمال واقعی میرسه، این که چیزهای بد رو از دسترس دور کنیم یا ممنوع کنیم یا سرکوب، هیچ فایدهای نداره، شاید به صورت موقت و مثل یک مسکّن عمل کنه، ولی با کوچکترین جرقّهای همه چیز از هم میپاشه، هنر قضیه اون جاست که به انسانها آزادی داده بشه و چیزهای خوب و بد به یک اندازه در دسترس باشند و اون وقت اون فرد به وسیلهی عقل و فهم خودش و احیاناً آموزشهایی که دیده، با اختیار و ارادهی خودش مسیر صحیح رو انتخاب کنه، چنین آدمی هر چه قدر هم که سختی و موانع سر راهش باشه یا انگیزه برای کشیده شدن به راه نادرست، هیچ وقت از راه صحیح منحرف نمیشه، هیچ وقت.